تبلیغات
همه چیز هست... - یه داستان فوق العاده زیبا...
 
همه چیز هست...
محیط زیست، دانلود آهنگ، رمان، دانستنی ها، جملات عاشقلانه،داستان کوتاه و...
                                                        
درباره وبلاگ

با تشکر از شما بینندگان عزیز....
در این وبلاگ من رشته تخصصی خودم یعنی محیط زیست هم مطالبی آوردم که امیدوارم مورد توجه تون قرار بگیره....
امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید...
مرا با نظرات گرمتون یاری بفرمایید...
با تشکر
مدیر وبلاگ : daniyal roosi
نویسندگان
نظرسنجی
شما کدام مطالب را ترجیح میدهید که در این وبلاگ قرار بگیرد؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه هجدهم آبان 1391 :: نویسنده : daniyal roosi
عزیزی می گفت:
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود و هم
چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر
ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70
سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو
رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته
من با این كه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم ,
بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو
كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون
داده و همین طور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار
رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن می خوام شیرینی بچم رو
بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی
داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول
بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش
دادیم و مزاحم شما نمی شیم, اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون
زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه
سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم
كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم ,
ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله
ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه
نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب
می كنه ,,

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو
كتفش ,, به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول
با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته
پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت می كردم پرید
تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم
میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام
كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور كه داشتم دستام
رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو
ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم
ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه
ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد
بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت
سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمی تونم بخاطر اینكه 18
هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همین طور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد
سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما
هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون
برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همین طور آب باز بود و داشت هدر می رفت ,
تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم می میرم ,, رو كردم به اسمون و
گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه
اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها كه دیگه احتیاج
نداشتیم. گفت پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم تمام دارایی رو بدم ولی
آبروی یه انسان رو تحقیر نكنم.
 این رو گفت و رفت.

یادم نمی آد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی
جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می كردم و مبهوت بودم .
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده





نوع مطلب : مطالب جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ساعت 20 و 24 دقیقه و 06 ثانیه
ممنون دوستم
به متفاوت ترین وبلاگ سرگرمی تفریحی بیایید
fungroup2.mihanblog.com
منتظرتون هستیم.
پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ساعت 20 و 11 دقیقه و 16 ثانیه
به وبلاگ دختر پسرای باحال سربزن و تو نظر سنجی شرکت کن


http://funny-girls.mihanblog.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر