تبلیغات
همه چیز هست... - اثبات عشق...
 
همه چیز هست...
محیط زیست، دانلود آهنگ، رمان، دانستنی ها، جملات عاشقلانه،داستان کوتاه و...
                                                        
درباره وبلاگ

با تشکر از شما بینندگان عزیز....
در این وبلاگ من رشته تخصصی خودم یعنی محیط زیست هم مطالبی آوردم که امیدوارم مورد توجه تون قرار بگیره....
امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید...
مرا با نظرات گرمتون یاری بفرمایید...
با تشکر
مدیر وبلاگ : daniyal roosi
نویسندگان
نظرسنجی
شما کدام مطالب را ترجیح میدهید که در این وبلاگ قرار بگیرد؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه هجدهم بهمن 1392 :: نویسنده : daniyal roosi

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم

می دونستیم بچه دار نمی شیم

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست

اولاش نمی خواستیم بدونیم

 

با خودمون می گفتیم

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه

بچه می خوایم چی کار؟

در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم

تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت

اگه مشکل از من باشه …

تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم

خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد

گفتم:تو چی؟ گفت:من؟

گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟ 

برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟

فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد 

خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه

گفت:موافقم…فردا می ریم

و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید

اگه واقعا عیب از من بود چی؟

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه

هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید

اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست

بالاخره اون روز رسید

علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم

دستام مثل بید می لرزید

داخل ازمایشگاه شدم

علی که اومد خسته بود

اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه

اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود

یا از خوشحالی

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود

بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟

من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم

دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟

گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم

نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم

اتاقو انتخاب کردم

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم

یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم

دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم

حالا به همه چی پا زده… 

دیگه طاقت نیاوردم

لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم

برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی

چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم

می دونی که می تونم… 
دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم

وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه… 

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!






نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1396 ساعت 05 و 10 دقیقه و 25 ثانیه
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is
added I get three e-mails with the same comment. Is there any way you can remove me from that
service? Cheers!
دوشنبه شانزدهم مرداد 1396 ساعت 15 و 44 دقیقه و 13 ثانیه
Having read this I believed it was very enlightening.
I appreciate you taking the time and energy to put this information together.
I once again find myself spending a significant amount of
time both reading and leaving comments. But so what, it was still worth it!
یکشنبه پانزدهم مرداد 1396 ساعت 14 و 12 دقیقه و 55 ثانیه
There is definately a lot to learn about this subject. I like
all of the points you've made.
یکشنبه پانزدهم مرداد 1396 ساعت 14 و 10 دقیقه و 15 ثانیه
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this,
like you wrote the book in it or something. I think that you can do with a few pics to drive the message home a bit, but instead of
that, this is magnificent blog. A fantastic read.
I will definitely be back.
جمعه سیزدهم مرداد 1396 ساعت 13 و 09 دقیقه و 25 ثانیه
There's definately a great deal to learn about this issue. I like all of the points you have made.
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1396 ساعت 06 و 47 دقیقه و 10 ثانیه
Hey! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?

My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing
months of hard work due to no back up. Do you have any solutions to stop hackers?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر